تبليغاتX
از عشق و جنون

از عشق و جنون

حرفهای برای نگفتن

نقدی بررمان گستاخ

نام كتاب: گستاخ

انتشارات: نشر البرز. تهران.1383

نويسنده: وحيد عليرضايي

وحيد عليرضايي جزو معدود نويسندگان استان اردبيل است كه نويسندگي را به صورت بسيار جدي دنبال مي كند و معلوم است كه نوشتن جزو دغدغه هاي اصلي او مي باشد بنابراين براي من خواننده توقع ايجاد مي كند تا نظر خودم را به صراحت با او در ميان بگذارم و از او بيشتر از اينها انتظار داشته باشم؛ هرچند كه ممكن است در اين روزگار وانفسا كه نويسندگي جزو بلاياي غيرطبيعي به شمار مي رود كه گريبان بعضي ها را مثل دوالپا مي چسبد و تا آخر عمر گريبانش را رها نمي كند توقع ما كمي بيش از حد و زيادي جلوه نمايد.

 آنهاي كه دستي از دور در آتش دارند ممكن است ندانند كه نويسندگي در اين روزگار كه اكثريت جامعه به دنبال پول و زرق و برق دنيوي هستند و صداوسيمايش شبانه روز مصرف و مصرف گرايي را تبليغ مي كند چه كار شاق و طاقت فرسايي است. نوشتن داستان فقط گذشتن از يك خوان است شش خوان ديگر چاپ و رساندن آن به دست خواننده است در اكثريت موارد اين نويسنده است كه كتاب خود را با سرمايه خود چاپ مي كند و مانند كالاي بنجلي كه روي دست صاحبش مانده دربدر دنبال خواننده مي گردد خواننده اي كه به تعداد انگشتان يك دست هم در هر شهر نيست. اگر تيراژ واقعي و فروش كتابها را اعلام مي كردند آنوقت به عمق فقر فرهنگي در جامعه خود پي مي برديم. كتاب با تيراژ هزار تا در سراسر كشور توزيع مي شود و بعد از پنج سال هنوز نصف آن فروش نرفته است. در كشورهاي مثل آلمان حداقل ترين تيراژ يكصدهزار جلد است. چرا؟ چون مردم آن عادت كرده اند در سبد خريد خود جايي هم براي كتاب در نظر بگيرند و وقتي گوشت و مرغ مي خرند دوسه تا هم كتاب داستان و رمان بخرند.

اگر براي مردم عادي عرقريزان روحي يك نويسنده معلوم شود و بداند كه او براي نوشتن يك داستان چه زجري را تحمل مي كند تا يك داستان خلق و متولد شود و در آخر هم اگر اداره ارشاد مجوز لازم را بدهد ممكن است كل سرمايه اي كه او براي چاپ كتاب مي گذارد سوخت شود و تمام كتابهاي چاپ شده در گوشه انبار بپوسد و غير از رنج و حرمان براي نويسنده آن حاصلي نداشته باشد؛ آن فرد حتماً براي نويسنده شفاي عاجل خواهد خواست و احتمالاً از او مي خواهد كه هرچه سريعتر خود را به يك روانپزشك معرفي كند.

در كنار همه اين مشكلات نبود ارتباطات لازم بين نويسندگان يك شهر و استان را اگر در نظر بگيريم كه همه آنها چون جزيره پراكنده اي به تنهايي مشغول به كار هستند و از نظريات همديگر بي بهره. اثر ادبي تنها در اثر نقد و بررسي چكش كاري و صيقل داده مي شود و متاسفانه تمام نويسنده ها از اين نقدها محروم هستند تا عيب و ايراد نوشته خود را برطرف كنند و اثر ادبي با كمترين اشكال در ويترين و نظر خواننده قرار گيرد.

و حال مي رسيم به نقد رمان گستاخ. رمان گستاخ در ژانر جنايي_عشقي اتفاق مي افتد. اين ژانر در ايران طرفداران زيادي داشته و دارد و اولين رمان سبك جديد ايراني هم در همين ژانرنوشته شده است( تهران مخوف) و بعد از آن نويسندگان بسياري اين سبك را دنبال كرده اند مثل حسينقلي مستعان، ر.اعتمادي، پرويز قاضي سعيد، ارونقي كرماني و..

بعد از انقلاب اين ژانر هم با كوچ نويسندگان آن به آن ور آب و يا ممنوع القلم شدنشان به فراموشي سپرده شد تا اينكه با پخش سريالهاي جنايي از صداوسيما( مثل سريال مادم مارپل و..) نويسندگان دوباره اين ژانر را زنده كردند و وارد قلمرو ادبيات كردند رمان گستاخ هم جزو همين رمانهاست.

رمان گستاخ با آزاد شدن فرانك از زندان شروع مي شود او به جرم داشتن اسلحه غيرمجاز و اعتراف خود به قاچاق مواد مخدر ده سال حكم حبس مي گيرد و با خوش رفتاري خود در زندان عفو مي گيرد و با كشيدن پنج سال حبس آزاد مي شود.

خواننده با تعجب مي پرسد مگر ممكن است فقط به صرف داشتن يك اسلحه و اعتراف به حمل مواد بدون اينكه هيچ قرينه و اماره اي آن را همراهي كند كسي را به ده سال حبس محكوم كرد؟ بي خبري اطرافيان فرانك از حبس او و فكر اينكه او اعدام شده است خواننده را به تفكر دوباره فرو مي برد مگر ممكن است از پدرومادر و تا دوست و آشنا حتي يك نفر در جريان كار او نباشد و همه فكر كنند كه او اعدام شده است؟ در رمان به اين سوالات هيچ پاسخي داده داده نشده است

اولين كاري كه فرانك بعد از آزاد شدن از زندان مي كند به همدست سابق خود سياوش تلفن مي كند و جاي خود را هم دروغ مي گويد.خواننده از خود مي پرسد فرانك تلفن سياوش را بعد از پنج سال بي خبري از كجا بدست آورده است؟ آيا فرانك به محل كار او تلفن مي كند و يا به خانه اش؟ در حالي كه آدرس هيچكدام را نمي داند و به موبايل سياوش هم نمي توانسته تلفن كند چون خودش مي گويد وقتي كه به زندان رفته از اين چيزها نبود( ص صدو بيست و چهار) و در اين مدت هم خبري از سياوش نداشته پس تلفن سياوش را از كجا بدست آورده؟ و چرا محل خود را به جاي گفتن ميدان ونك پارك شهراعلام مي كند؟ اين دروغ را براي چه مي گويد او كه بارها اعلام مي كند تاكنون به سياوش دروغ نگفته است؟

در صفحه پنج اين جمله هست" روسري را مي كشم روي سرم. يادگار مريم است. روز آخر كه مي خواستم زندان را ترك كنم سرم كرد."

خواننده با ديدن اين جمله فكر مي كند كه مريم همچنان در زندان است ولي در صفحه بيست معلوم مي شود كه مريم چند ماه زودتر آزاد شده است و در تهران براي خود خانه مستقل دارد.

در صفحه نه فرانك مي گويد" سوار پژويي مشكي مي شويم كه آن طرف خيابان پارك شده است. بار اول بود كه سوار اين جور ماشيني مي شدم."     

و اين جمله در صفحه شانزده"قبلاً پژو رانده ام؛ ولي خجالت مي كشم از سياوش بخواهم به من اجازه بدهد پشت فرمانش بنشينم"

مريم در صفحه چهل و هشت مي گويد" فقط بلدم تخم مرغ بپزم اون هم از نوع نيمروش"

و در صفحه يكصدونودويك" مريم برنج دم كرده است با خورشت قيمه"معلوم نيست زني كه فقط نيمرو مي تواند درست كند در عرض چند روز چگونه آشپزي ياد بگيرد هم برنج دم كند هم خورشت قيمه بپزد.

صفحه پنجاه وهفت مريم به فرانك مي گويد: " بازم كه آرنولدبازيت گل كرد...يادمه تو زندان هم هي از اين بازيها داشتي. اينو مي كشم اونو مي كشم انتقام مي كشم، فلان مي شم."

فرانك كسي است كه هنگام رفتن در زندان دونفر را كشته است  و چندين سال هم كلاس كاراته و كونگ فو رفته و براي خودش در اين رشته استاد هم شده است ولي در صفحه چهارده خودش را اينگونه توصيف مي كند" آخه اوايل(زندان رفتن)دختر سوسولي بودم همه هم فقط براي تحقير به من مي گفتن خانم"

حالا اين دختر با اين سابقه چطور سوسول بوده براي خودش جاي اما و اگر است مگر اينكه بگوييم سوسول هم سوسولهاي سابق.

سياوش در چندين قسمت رشته كلام را در دستش مي گيرد و اعتراف مي كند. معلوم نيست اين اعتراف براي خودش است يا براي خواننده؟ خواننده تا آخر كتاب فكر مي كند كه داستان از دو قسمت تشكيل شده است هم سياوش ماجرا را تعريف مي كند هم فرانك و هردو آدمهاي صادقي هستند كه مي خواهند عين واقعيت را بگويند ولي در آخر معلوم مي شود تمام اعترافات سياوش دروغ بوده و معلوم نيست اين دروغها را سياوش براي فريب چه كسي به هم بافته است خواننده؟ فرانك؟ و يا..

سياوش در هر فصلي كه شروع به اعتراف مي كند حرفهاي قبلي خود را فراموش مي كند و روايت جديدي از ماجرا مي دهد كه با قسمت قبلي متفاوت است و اصلاً هم توضيح نمي دهد كه دروغ قبلي براي چه كسي بوده و براي چه منفعتي آن دروغ ها را سرهم كرده است؟

خواننده تا آخر داستان گيج مي شود كه اگر سياوش با ركسانا ازدواج كرده است و تمام پنج ميليون را براي خود برداشته است چرا مهرداد كه پولها را براي او از رضا گرفته و آورده است و در جريان ماجراست اسم زن او را رويا مي داند مگر او قبلاً ركسانا را نديده است و نمي داند كه رويا همان ركساناست؟ و در ديدار با فرانك اسم زن سياوش را رويا ذكر مي كند و اصلاً چرا در ماجراي پول، سياوش پاي مهرداد را به قضيه مي كشاند و خودش مستقيم از رضا پولها را نمي گيرد؟ خود فرانك هم چندين بار ركسانا را از نزديك مي بيند ولي اصلاً متوجه نمي شود كه اين همان ركساناست. گويا نويسنده به او هم سفارش كرده كه خودش را به كوچه علي چپ بزند كه در آخر گره معما باز شود(؟)

به اين چند جمله دقت كنيد " بوي ادوكلنش به تنم مي چسبد"( بو و چسبيدن آن به بدن؟)(ص.بيست و سه)"به قيافه م مي آد از اين غلط ها بخورم( بخورم به جاي بكنم)(همان صفحه)جواب دادم:" بچه بودم نمي دونستم عمراً ماشين ژاپني نخرم"(اين جمله را فهميديد چه معني مي دهد؟)" آب با فشار به صورتم مي خورد و پوست صورتم را مي خراشد(ص. دويست و نود و سه) آب و خراشيدن صورت؟ از كي آب تيغ دار شده است؟

" اين جا هركي مي آد يا قاچاقچيه يا ناقث(؟)(ص دويست و پنجاه دو) حالا معماي آدم ناقث جاي خود معلوم نيست چرا نويسنده در مورد آدمهاي يك شهر به اين راحتي قضاوت مي كند.

كتاب چنان از جملات تكراري و اطناب ممل پرشده كه خواننده گاهي مي خواهد از شدت حرص داد بزند:

" روسري را از سرم باز مي كنم مي اندازم زمين. مانتو را مي كنم مي اندازم زمين. پيراهن را درمي آورم مي اندازم زمين. شلوار را مي كنم مي اندازم زمين"(ص. دويست و نودودو)

و اين جملات را صدبار هم اگر بخوانيد اشكال ندارد ولي جون مادرتان به منهم معني آن را بگوييد:

" اين(چي؟)همفري بوگارت بازي نيست. اين زندگي من است. فقط محض كنجكاوي مهرداد كه رفته و پاي من گير است. دست از پا خطا كنم بيچاره مي شوم. در ضمن يك كار ديگر هم دارم. يك كار نه دو كار.اول اينكه اين دختر را (كدام دختر؟)كه بهترين رفيق تنهاييهايم در زندان بود بعد از مريم و سرشار از خواستهاي دروني من به سياوش اي كاش روياهايم را كه نوشته ام رنگ حقيقت به خودش مي گرفت (چقدر عمرم را به عشق او گذرانده ام)(به عشق كي؟) من كه هيچ وقت نتوانستم رودرو به او بگويم چقدر مي خواهمش. حتي دلم مي خواهد خودم ببرم بدهم به سياوش(چي را؟)ولي نه فقط همين يك بار، براي آخرين بار."

شخصيت سازي در كتاب بسيار ضعيف است تمام قهرمانان داستان عين هم هستند كليشه اي و باسمه اي گويي همشان را نويسنده به عمد عين هم خلق كرده تا تفاوتي ميانشان نباشد همشان دوست دارند مهندس شوند(؟)عاشق سينما هستند(؟)خلاف مي كنند؛كتاب مي نويسند، پشت سرهم دروغ مي گويند و همه آنها بدون هيچ دليلي عشق آمريكا هستند بدون اينكه علتي براي اين عشق داشته باشند و يك بار آن را ديده باشند. تمام اين خصوصيات در فرانك، مريم، ركسانا و سياوش وجود دارد. هيچ تمايزي بين شخصيت ها وجود ندارد گويي نويسنده آنها را از روي هم كپي كاري كرده است تا تمايزي نداشته باشند.

يكي از نويسندگان بزرگ دنيا مي گفت من تمام شخصيت هاي كتابهاي خودم را از بين واقعيت ها انتخاب و طراحي مي كنم و گاهي براي خلق يك شخصيت چند هزار فيش تهيه مي كنم. شخصيت اين داستان ها داراي گوشت و استخوان مي شود و خواننده فكر مي كند كه با انسان واقعي طرف است نه عروسكي كه نويسنده به دلخواه خود به اين طرف و آن طرف مي كشاند.

مهرداد در كتاب يكي از آن شخصيت هاي است كه گويي فقط نقش سياهي لشكر را بازي مي كنداصلاً گوشت و استخوان ندارد. به اين چند جمله توجه كنيد همه هم از زبان فرانك:

" مهرداد از اول هم اهل خلاف بود" (ص هفتاد و شش)

" پسرخاله ام مهرداد اصلاً توي قاچاق اسلحه اس"(همان صفحه)

" مهرداد كارگاه دارد...لابد از پول من برداشته و براي خودش كارگاه خريده است. او كه عرضه اين كارها را ندارد. خلافش هم بچه گانه بود"(ص صدوهشت)

مهرداد خودش در صفحه يكصدوده مي گويد" بنده مباشر خاله هستم. بابات كه فوت شد كارخانه رو داد به خاله. خاله هم وكالتي اونو سپرد به من. حالا كارخونه رو من مي چرخونم."

" بابا فهميده بود كه مهرداد با آدمهاي خلاف نشست و برخاست دارد و فهميده بود با عده اي كه كارشان خارج كردن قاچاقچي آدمها از مرز تركيه است همكاري مي كند(ص . دويست و سي ونه)

" سياوش گفت: كار اصلي مهرداد قاچاق آدمه، ولي پاش بيفته عتيقه هم رد مي كنه. دو سه بار كارم افتاده بهش. زبرو زرنگه."(ص. دويست و پنجاه و يك)

" مهرداد اين طرفها هم آدم داره. حتم دارم به كويت هم آدم قاچاق كرده."(ص. دويت و پنجاه و هشت)

تا آخر رمان معلوم نمي شود اين مهرداد با اينهمه مشغله بالاخره شغلش چيه؟ كارگاه دارد؟(كارگاهي كه ما فقط چند ماشين از آن در رمان مي بينيم و معلوم نيست كار اين ماشينها چيه؟)مباشر خاله است و كارخانه صابون سازي را اداره مي كند و يا تو كار قاچاق آدم و عتيقه اس و اسلحه هم مي فروشد؟ تازه اين آدم با اينهمه زرنگي چگونه خودش از رد شدن از مرز تركيه عاجز مانده است و مجبور مي شود به تهران برگردد؟

اين مهرداد نيست كه همه كاره و هيچ كاره است تمام شخصيت هاي داستان در واقع همينگونه اند همه كاره و هيچ كاره. به طرز وحشتناكي به همديگر، به خودشان و به خواننده دروغ مي گويند و آنچنان به طرز مصنوعي حرف مي زنند و عمل مي كنند كه خواننده گيج مي شود بالاخره اين فرد به كدام صراطي مستقيم است آيا سوسياليست است؟ ماكياوليست است؟ دزد است؟ نويسنده است؟ قاچاقچي است؟ دون ژوان است؟ رمان مي نويسد فيلم مي سازد؟ و يا كه چي؟( منظورم شخصيت سياوش است)

در رمان گستاخ همه شخصيت ها به راحتي به هم دروغ مي گويند آنهم دروغهاي كه اصلاً فروغ نداد و چند جمله بعد معلوم مي شود كه آن حرفها دروغ بوده است.

فرانك: " تو هم تصور مي كردي من مرده م، مگه نه"

مهرداد: " شرمنده م ولي همه همين تصور رو مي كردن"(ص صدويازده)

در همان صحنه و در همان مكان، فرانك" پس مامان هم مي دونست من نمرده م؟"

مهرداد: " هيچ كس خيال نمي كرد تو مرده اي"(ص يكصدو سيزده)

خواننده كمي مانده شاخ دربياورد كه بالاخره همه فرانك را مرده مي دانستند و يا زنده. و چرا هيج كدام اصلاً براي او قدمي هم برنمي دارد تا از سرنوشت او خبري بگيرد و او در بي خبري مطلق كاملاً ساكت و صامت پنج سال حبس مي كشد اين يعني گوشت و پوست نداشتن شخصيت ها.

خواننده وقتي داستان را تمام مي كند احساس مي كند كه نويسنده سر او را كلاه گذاشته و به عمد دروغ سرهم كرده است تا حجم رمان بيشتر شود بدون اينكه دليلي براي آن ذكر كند.

" بالاخره تصميم مي گيرم يك تلفن همراه بخرم ...ولي خريدن تلفن همراه هم دردي را دوا نمي كند"(ص صدوهفتادوسه)خواننده با خواندن ابن جمله فكر مي كند كه فرانك تلفن همراه خريده است

ولي در همان فصل چند صفحه بعد از مادرش مي خواهد كه تلفن همراهش را به او قرض دهد(صدوهشتادو يك)

" پياده شديم رفتيم كافي شاپ. من سفارش شكلات گلاسه دادم سياوش آب پرتقال."(ص دويست و بيست و يك)و صفحه بعد ديگر از شكلات گلاسه خبري نيست و به جاي آن "شيركاكايو را نوشيده بودم ولي بستني اش هنوز مانده بود"

" مطمئن باش كار ويزا خيلي بيشتر از از اين حرفها طول مي كشه( شش ماه ). آمريكاست ديگه"(ص دويست و بيست و دو) فرانكي كه مي داند كار ويزاي آمريكا حداقل شش ماه طول مي كشد و مهرداد را  ديده است كه چند ماه براي ويزا آواره شده است و آخر هم ويزا گيرش نيامده است ولي وقتي مريم قصد خودكشي دارد و مي گويد فردا راهي آمريكاست حتي يك كلمه نمي پرسد چه جوري ويزا جور كرده است با كدام پول يا كدام اقدام؟ و همان شب مريم خودكشي مي كند.

" شش ماه از آشنايي من و سياوش گذشته بود. خيلي راحت مي تونستم انگليسي حرف بزنم "(ص دويست و بيست و پنج)

همان دختري كه به راحتي انگليسي صحبت مي كند در صفحه دويست و هشتاد ونه مي گويد" خوش به حالت من كه از انگليسي فقط يس و نو يادم مانده"

" به فردا فكر مي كنم و كارهاي كه بايد بكنم. اول بروم سراغ آدرسي كه مريم داده، اگر شد اسلحه بگيرم، بعد بروم سراغ رويا."(ص دويست و شصت و هشت)

خواننده هرگز انتظار ندارد كه بعد از شنيدن اين خبر از دهان فرانك بداند كه فرانك هم اسلحه را گرفته است و هم رويا را كشته است در واقع نويسنده به طرز وحشتناكي سر او را كلاه گذاشته است.

نويسنده با خوانندگان خود اصلاً صادق نيست و تا آخر رمان سر آنها را كلاه مي گذارد و خواننده در برهوت بي خبري دست و پا مي زند و در آخر رمان كه تمام معماها حل مي شود خواننده با خود مي پرسد پس تكليف باگهاي كه نويسنده به هيچكدام از آنها پاسخ نداده است چه مي شود من به عنوان حسن ختام اين چند باگ را اشاره وار رد مي كنم و بقيه آن را مي سپرم به خواننده باذوق ادبيات.

يك. وقتي سياوش و ركسانا تمام پولها را از قاچاقچيان مي گيرند طبق همان پازل قديمي تصميم مي گيرند سر فرانك را زيرآب كنند تا يك نان خور كمتر شود بهترين راه هم كشتن و دفن كردن او در همان دشت و بيابان است تا بعد از آن با خيال راحت با پول هنگفتي كه به دست آورده اند به كشور روياهاي خود سفر كنند ولي متاسفانه با وجودي كه در پي نابودي فرانك هستند با وجودي كه كمبود وقت دارند ولي بدون هيچ دليلي جلوي او يك فيلم اكشن اجرا مي كنند(براي چه؟ براي فريب فرانك؟ آنها كه قصد از پا درآوردن او دارند پس براي چه فريبش مي دهند؟) در ظاهر ركسانا كشته مي شود و فرانك سوگوار مي شود آنوقت با يك ترفند كودكانه كلت را در داشبورد ماشيني كه سياوش رانندگي مي كند جاسازي مي كنند و فرانك را لو مي دهند. پليس فرانك را دستگير مي كند و سياوش همه چيز را انكار مي كند و كسي حتي براي يك بار هم از سياوش نمي پرسد كه پس اسلحه در داشبورد تو چه مي كرده است و فرانك به عنوان مسافر آن را چگونه در داشبورد جاسازي كرده است؟ سياوش و ركسانا حتي به مغزشان هم خطور نمي كند كه اگر فرانك حرف بزند و مشخص شود كه با آن اسلحه دو نفر كشته شده است پاي آنها هم گير مي افتد و ممكن است به جاي خوش گذراني سر از زندان در بياورند. يعني آنها لقمه را به جاي گذاشتن به دهان مي چرخانند و از پشت مي خواهند بخورند. چرا؟

دو. فرانك در رمان به راحتي سربريدن مرغ آدم مي كشد دونفر قاچاقچي، مهرداد و ركسانا را؛ و جالب اينكه حتي يك سوال ساده از او در اين مورد پرسيده نمي شود با وجودي مادرش مي داند او آخرين نفر بوده كه مهرداد را ديده است و به او هم مشكوك است ولي نه خاله اش كه مادر مهرداد است شكايتي مي كند نه پليس دخالتي مي كند و همه اين قتلها ماست مالي مي شود و مي رود پي كار خود.

جالب ترين قسمت رمان كشتن ركساناست كه فرانك به زور قرص خواب آور به او مي خوراند و او را مي كشد.

وقتي ركسانا قرصها را مي خورد به فرانك مي گويد: " هنوز حالش خوب بود. گفت: از خونه برو بيرون. من حتماً مي ميرم پس مي خواهم تنها باشم. تنهايي مردن را دوست دارم. خواهش مي كنم برو بيرون.

از خانه زدم بيرون."(ص. سيصدوبيست ونه)

معلوم نيست فردي كه قرص را به زور خورده است و حالش هم كاملاً خوب است چرا بعد از رفتن فرانك از خانه، براي نجات خود هيچ اقدامي نمي كند و خود را تسليم مرگ مي كند او مي توانست به شوهرش زنگ برند و تقاضاي كمك كند و يا خودش از خانه بيرون رود و با يك ماشين به اورژانس برود و يا صد كار ديگر.

و جالب ترين نكته اين خودكشي اين است كه با چند قرص خواب آور هرگز كسي نمي ميرد در نهايت چند روز يا چند ساعت به راحتي مي خوابد و بعد از آن سرومر گنده بيدار مي شود.

سه. در صفحه صدوشصت فرانك پولي از حساب برمي دارد(كدام حساب؟ حساب پدرش؟ مادرش؟ خودش؟)و براي مريم يك آپارتمان مي خرد بدون اينكه حتي روح مريم خبر داشته باشد(؟)مگر مي شود براي كسي آپارتمان خريد بدون اينكه خودش خبر داشته باشد؟ كي محضر رفتند كي سند تنظيم كردند؟ و...

سه. قسمت آخر داستان كه سياوش خودش را مي كشد بسيار كمدي شده است مگر مي شود آدمي به خلافكاري سياوش كه به راحتي آدمها را به كشتن مي دهد خودش را بكشد.

سياوش به خاطر عشق ركسانا بسيار غمگين و افسرده است " رويا همه زندگي من بود"(ص. دويست و هفتاد و پنج)ولي همين عاشق هنوز چند روز از مرگ زنش نگذشته و چند ساعت از افسردگيش از فرانك خواستگاري مي كند(ص. سيصد)

و چند ساعت ديگر اين دون ژوان خودش را مي كشد بدون هيچ علتي و دليلي گلوله را به قلب خود شليك و براي هميشه به زندگي خود پايان مي دهد.

چهار. پول در داستان نقش بسيار مبهمي دارد از يك طرف براي بدست آوردن آن آدم مي كشند و وقتي به سختي بدستش مي آورند همه را مي بخشند.

فرانك بعد از كشتن چهار آدم به خاطر پول وقتي سياوش مي خواهد پولها را با او تقسيم كند به راحتي از همه آن پول مي گذرد:" مي خندم. بي حال: ديگه دوست ندارم راجع به اون پول كثيف باهات حرف بزنم"

و سياوش با پولهاي كه با آنهمه ذلت به دست آورده است سينما مي سازد و مي بخشد به يك سينماگر؟ همه اين كارها هيچ پيش زمينه اي ندارد و خواننده بيچاره گيج مي شود كه اينها آدمهاي بد داستان هستند يا آدمهاي خوب؟ و اگر روحيه اينها عوض شده است علت آن چيست؟ انسان كه يك شبه و يك ساعته عوض نمي شود بايد يك اتفاق بسيار شديدي سبب دگرگون شدن فرد شود. آن اتفاق چيست؟ در كجاي داستان به آن اشاره شده است؟

من ايرادهاي بني اسراييلي خود را همينجا تمام مي كنم و به دو نكته مهم اشاره مي كنم.

اول. رمان گستاخ داستان يكدست و رواني دارد و من با لذت تمام آن را خواندم و از نثر روان و متن قابل فهمش نهايت استفاده را بردم. در روزگاري كه نويسندگان به زبان ياجوج و ماجوج صحبت مي كنند و انتظار دارند خوانندگان با انداختن رمل و اسطرلاب معني را از بين كلماتي كه بدون هيچ قصدي پشت سرهم چيده شده است به زور جرثقيل استخراج كنند؛ رمان گستاخ رمان خواندني و زيبايي است، هرچند كه نويسنده آن تا رسيدن به كمال هنري هنوز بايد تلاش زيادي بكند. و چه باك از اين تلاش مگر كسي نهايت هنر را ديده است كه وحيدخان ما دوميش باشد؟ و اصلاً هنر مگر نهايتي هم دارد؟ هنر را هنرمندان ما پله پله بالا برده اند و ما نيز با كوشش خود قطره اي به اين دريايي بي كران اضافه مي كنيم اميد كه مقبول طبع واقع شود.

دو. من با ترس و لرز اين وجيزه را مي نوشتم و اگر تشويقات بي شيله و پيله نويسنده گستاخ نبود من هرگز اين نوشته را كامل نمي كردم او صادقانه از من خواست اينها را بنويسم و تشويقم كرد. متاسفانه هنرمندان روزگار ما با يك سخن ناموزون دلشان مي گيرد و به قول حافظ بزرگ: نازكي طبعشان چنان است كه آهسته دعا هم نمي توان خواند. در اين وادي نويسنده اي به بزرگواري وحيد جان ما غنيمتي است كه خود را آماده شنيدن انتقاد كرده است و من همه اين نوشته بي قابليت را تقديم مي كنم به خود بزرگوارش.

لطف الله شيزين زبان.1388.9.15

 

 

 

 

    

     

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 12:28  توسط لطف الله شیرین زبان  |